X
تبلیغات
پسران ودختران ایرونی - درد ودل

پسران ودختران ایرونی

عشق

درد ودل

اي نگاهت نخي از مخمل وابريشم

چند شبي است كه هر شب به تو مي انديشم

به تو يعني به تو آري به همان منظر دور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان سايه همان تصويري

كه سراغش زغزلهاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

يعني آن شيوه هماندن منظور به هم

به تبسم به تكلم به دل آرايي تو

به خموشي به تماشا به شكيبايي تو

به سحنهاي تو با لهجه شيرين سكوت

به نفسهاي تو با سايه سنگين سكوت

شبهي چند شب است آفت جانم شده است

اول نام كسي ورد زبانم شده است

درمن انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

يك نفر ساده چنان كه از سادگي اش

مي شود يه شبه پي برد به دلدادگي اش

يه نفر سبز چنان سبز كه از سرسبزيش

مي شود پل زد از احساس خدا تا دل خويش

آي بي رنگ تر از آيينه ها يه لحظه بايست

راستي اين شبهه هر شبه تصوير تو نيست؟

اگر ا ين حادثه هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو وآينه اينقدر يكي است

حتم دارم تويي آن شبه آيينه پوش

عاشقي جرم قشنگي است به انكار مكوش

آدمي آن سايه كه شب آفت جانم شده است

آن الفبا كه همه ورد زبانم شده است

اينك از پشت دل آيينه پيدا شده است

وتماشا گه اين خيل تماشا شده است

آن الفبا ي دبستاني دلخواه تويي

عشق من آن شبهه شاد شبانگاه تويي

شب عاشقان بی دل

شاید خیلیا که عقده یکسالشون رو واسه امشب جمع کردن حال وهوای منو بفهمن.

یکسال انتظار .....

یکسال بغض ......

یکسال سکوت......

وحالا یه شب ....یه شب روشن ....یه شب عاشقی ....

یه شب که می تونی تو تنهایی غریب خودت خلوت کنی با همه گذشتت.

خلوت کنی با دلت که همیشه دنبال سنگ صبور بوده...

عصری اونقدر شاد بودم که با صدای مولودی کف می زدم و بلند می خندیدم.

اما ته دلم.....می دونستم این خنده ها حکایت همون اتشفشان خاموشیه که......

نمی خواستم بغضمو کسی ببینه....

وحالا تو این تنهایی ملکوتی ....تو این خلوت خدایی ....

فقط منم .خدا و یه عزیزی که مطمئنم داره می بینه ومی شنوه.

قربون غربتش بشم....

اقا جان ...

ارام جان....

مهربان....

سنگ صبور....

چقدر دلم می خواد امشب سرمو رو دامنت می زاشتی و ارومم می کردی.

چقدر دلم تنگ شده واسه دعای ندبت ....واسه ....

یادش بخیر ...یادته مهربونم....کارون رو می گم....

راستی نامه های غزال چی شد....

جواب دادی ؟

خیلی وقته رو اب کارون راه افتادن....

ولی بی خیال نامه....بی خیال حاجت...بی خیال دلتنگی ....

اقای مهربونم ...خوبی ؟

کاش منم می شنیدم از دلتنگیها ت....از .....

کاش لایق یه نگات می شدم...لایق یه دعات....یه لبخندت....

کاشکی میون این همه مهمونی که تو خونت جمع شدن یه نیم نگاهی هم اینطرفا بندازی ...

قربونت برم.

می بینی .....

آههههههههه که چقدر امشب حرف دارم که بهت بگم.

چقدر اشک دارم که بریزم وچقدر ندبه دارم که بخونم....

چقدر محتاج سجده وسجاده شدم امشب ...

محتاج یه فریاد که بغضمو بشکنم و اروم اروم رها بشم..

فدات شم مهربونم کاشکی منم شفاعت کنی که برم..

خستم اقا خیلی خسته.همونی که دلم بهت گفت ......

امشب دوس دارم بنویسم وبنویسم.

دوس دارم تا خود صب برات حرف بزنم.وتو هم اروم بهم گوش بدی.

ولی خب.......................

یه وقتایی لازمه که منم ساکت شم مثل الان که منتظر شنیدن صدای پای تو نازنینم هستم.

می شود ایا از ار دیار ما هم ..از کوچه ما هم ....از حیاط ما هم....از دل ما هم گذری کنی ؟؟؟؟

به انتظار امدنت امشب چشمانم را صیقل داده ام ودلم از هر اشوبی خالی گشته...

آخ که ...............................

می دانم که می دانی معنای دلتنگیهای هر روز وهر شبم را.

مهربانم.......

این تو واین دل رمیده غزال........................

آقای جمعه های غریبی ظهور کن

دهلیزهای شب زده را غرق نور کن

یگ گوشه از جمال تو یعنی تمام عشق

یا باز گرد یا  دل   ما   را  صبور کن

آقا چقدر فاصله , اندوه ,  انتظار

فکری به حال این سفر راه دور کن

آقا اگر که آمدی و عاشقت نبود

یک فاتحه نوازش اهل قبور کن

 

Image hosted by allyoucanupload.com

هوای دلم ابریست اقا

وقتی طرح یک آسمان گریه در نگاهم جاریست یاد تو می افتم واگر پاییز اندوه در لابلای برگهای درختان واژه هایم نشسته

است این نوای حزن آلود من ،دردوری از تو محزون میماند.

می خواهم با یاد تو همان سینه سرخ عاشق همیشگی باشم در مسیر گم گشتگی که در راه سفر صدای پاک نفست

می رود تا ملکوت.

همراه با تلاء لوهای خورشید صبح ،خنکای سایه در ختان ظهر ،در رنگ سرخ غروب ور در در خشش آرام مخمل شپید وسیاه

شب همدم لحظه هایم فقط پنج حرف است وهمین حروف هستند که چشمان خسته ام را رمقی می دهند،تا روزی که از

نور تو بینا شوند.

در قاب چشمان خود رو به آسمان ها برای تو سالهاست که به دنبال شعری تازه ام تا بتوانم

خالصانه گوشه ای از انتظار تو را شاعرانه تفسیر کنم،اما افسوس که ناتوانم.....

به دنبال شعری تازه برای تو هستم اما نمی دانم که چرا واژه ها در وصف رنگ می بازند....

شمیم یار

                                                                                      شمیم یار   

                                    شمیم یار

  

 

با همه خستگی .........................................................

 

کودکیام

این هفته که خونه بودم کلی یاد گذشته ها افتادم

تو یه اتاق در بسته و اروم و خلوت ادم عجیب یاد گذشته هاش می افته.

دیشب کما فی السابق تا صب بیدار بودم.واسه همین طرفای ظهر بیدار شدم.

چشمم به کشو کمد افتاد .پا شدم رفتم هر چی تو کشو بود ریختم بیرون...

وای خدای من.....................

رفتم به گذشته....

عکسا.....نوشته ها.......کارت تبریکای دوستا.......

نامه های که دوران دانشجویی می نوشتم و جواباشون....

گواهی نامه ها ولوح تقدیرا.....

نمی دونم چه حس وحالی داشتم .یه حس گنگ ومبهم

دلم می خواست گریه کنم.ولی بیشتر دوس داشتم با دقت نگاشون کنم.

بین عکسا یکی از عکسای دوران بچگیم افتاد جلو دستم.اخیییییی چقدر کوچلو بودم.

عروسک کوچلوم هم که نازی شیما بهم داده بود.چشم ابی خیلی دوسش دارم.

فکر شو بکنین تنها تو اتاق باشی بعدی یهو لبخند بزنی وچند لحظه بعد گوشه چشات خیس بشن.

عجب موجوداتی عجیبی هستیم ما ادما.

این روز ا دلم خیلی غریب گرفته.نه می تونم با کسی حرف بزنم ونه......

امشب هم که انگار باید همه عقده هامو بزنم بیرون

یعنی چند سال دیگه به این روزا واین حال وهوا فکر می کنم.

ولی خدایا کاشکی منو قابل بدونی وببری.

امشب براتمو از اقا می گیرم.منم میام پیشت .دلتنگت شدم .خیلی زیاد.

قربونت برم خدایا چقدر غریبی رو زمین

فقط خدا

خیلی سر در گم بودم.

حس عجیبی داشتم

رفتم سراغ دست نوشته های شهید چمران تو کتاب(خدا بود ودیگر هیچ)

یه صفحه باز شد انگار همه حرف دل من اونجا جمع شده بود.

واشک بود که صورتم رو جلا می داد:

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

خدایا تو را شکر می کنم که دریا را آفریدی ، کوهها را آفریدی و من می توانم به کمک روح خود در موج دریا بنشینم و تا افق بی نهایت به پیش برانم و بدین وسیله از قید زمان و مکان خارج شوم و فشار زندگی را ناچیز نمایم. خدایا تو را شکر می کنم که به من چشمی دادی که زیباییهای دنیا را ببینم و درک زیبایی را به من رحمت کردی تا آنجا که زیباییهایت را و پرستش زیبایی را جزیی از پرستش ذاتت بدانم." 

خوش دارم آزاد از قید و بندها درغروب آفتاب بر بلندای کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم و همه حیات خود را به این زیبایی خدایی بسپارم و این زیبایی سحرانگیز، با پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند، قلب سوزانم را بگشاید، آتشفشان درد و غم را آزاد کنم، اشک را که عصاره حیات من است، آزادانه سرازیرنمایم، عقده ها و فشارهایی را که بر قلب و روحم سنگینی می کنند بگشایم . غم های خسته کننده ای را که حلقومم را می فشرند و دردهای کشنده ای که قلبم را سوراخ سوراخ می کند، با قدرت معجزه آسای زیبایی تغییر شکل دهد و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند و آنگاه حیاتم را بگیرد و من دیوانه وار همه وجودم را تسلیم زیبایی کنم و روحم به سوی ابدیتی که نورهای زیبایی می گذرد پرواز کند و در عالم آرامش و طمأنینه از کهکشانها بگذرم و برای لقاء پروردگار به معراج روم و از درد هستی و غم وجود بیاسایم و ساعتها و ساعتها در همان حال باقی بمانم و از این سیر ملکوتی لذت ببرم." 

 

 

بغض من تویی و بس

باز تو رفتی و ماه بغض کرد.

باز مهتاب با سکوتش چشمانم را خیس کرد.

             دوباره بی بدرود رفتی؛

                     دوباره در سکوت رفتی.

رفتی ولی نمی دانی بر من چه خواهد گذشت؛

      رفتی ولی نمی دانی لحظه هایم چه ناله هایی خواهند کرد.

آری نمی دانی چه بغض هایی را فرو خواهم خورد.

خوب من! چه زود گریه را به قلبم هدیه کردی.

چه زود رفتی!                                                                                                   

    فرصت ندادی که بگویم تو را،

         عزیزا! مهلت ندادی که بخوانم تو را؛

    مهربانم! صبر کن که بگویم...

  بهترینم! درنگ کن که بخوانم.

           ... چگونه بگویم!   من...

                 ...!!!

نمی توانم.      برو!

                          زود برو!

ماه دیگر نمی تواند بغضش را نگه دارد؛     برو!

     قلب من که از تپیدن افتاد،  

                             تو برو!

    نگاهم نکن.  همان طور بی بدرود،

                                                       برو!!!

 

*************************************

تو بارون که رفتی شبم زیر و رو شد

                              یه بغض شکسته رفیق گلو شد.

تو بارون که رفتی دل باغچه پژمرد 

                             تمام وجودم توی آینه خط خورد.

هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره

                              دلم غصه داره، دلم بی قراره.

نه شب عاشقانه است، نه رؤیا قشنگه

                            دلم بی تو خونه، دلم بی تو تنگه...

 

... یه شب زیر بارون که چشمم به راهه

                                 می بینم که کوچه پر نور ماهه

تو ماه منی که تو بارون رسیدی

                                 امید منی تو شب ناامیدی!!!

 

 

 

 

...

فکر کنم ساعت ۲ بعد از نصفه شب باشه

بغض سنگینی راه گلوم رو بسته.

هیچ

سکوت

تاریکی

اشک

و....

یه لحظه حس کردم خیلی سبک شدم.خیلی زیاد.

اصلن نمی دونم می خوام چی بنویسم.

دلم یه فریاد می خواد

یه چاهی که سرمو بزارم توش وفریاد بزنم.

حس غریبی دارم.خیلی غریب.

چقدر دلم می خواست حرف بزنم وبگم نه نرو

چقدر دلم می خواست بگم مگه کفر گفتم

تو که می دونستی من این کارو نمی کنم چرا عصبانی شدی

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر دلم می خواست اصلن صب نشه

چقدر دوس داشتم صدات بزنم

......................

چقدر دوس داشتم .........................

هر چی به صب نزدیکتر می شم بغضم سنگین تر می شه.

شاید اخرین پست باشه. 

امان از جدایی

هزارو سیصد و هشتاد و هشت بار دگر

پرید پلک و کسی ضربه ای نزد بر در

و انتظار سکوتی که باز هم نشکست

حکایتی است که هر جمعه خوانده ایم از سر

دوباره هفته ی من هفت خوان تنهائی است

دوباره قصه ی تلخی که گشته ایم از بر

چقدر بین من و تو .... چقدر فاصله است

تو شرق نابی و ما مغربیم و مغرب تر

تو مثل ابر بهاری . بهار تشنه ی توست

حریق تشنگی اش را شبی ببار و ببر

نیامدی و بهار از کنار خانه گذشت

و قلب باغچه لرزید و غنچه شد پرپر

چه سال نوری دوری ست سال آمدنت

کجای این شب مسدود می رسم به سحر

اگر تو باز نیایی منم که می آیم

کران کران همه آفاق را به پای خطر

دوباره از که بپرسم؟ مرا شناخته اند

قناری قفس و فالگیر پشت گذر

چه قدر فال گرفتم برای آمدنت

خلاصه ی همه یک شعر بود: شعر سفر

سفر حکایت تلخی ست بی تو تلخ تر است

کجاست خانه ی دورت؟ مرا به خانه ببر........................

دیشب شب بدی بود

سلام مهدی

خوبی؟

کجایی؟

دلم داره می پوسه

خیلی دلتنگ شدم.

نمی دونم اینارو چرا اینجا می نویسم.

لابد جدی جدی زده به سرم.

مواظب خودت باش

 

دیشب وقتی چشمامو روی هم گذاشتم تصویرت توی ذهنم نقش بست اما تار

بود.درست نمیدیدمت.دیشب دلم برات تنگ شده بود

دلم همیشه برات تنگه.از اولشم تنگ بود حتی وقتی كه كنارم بودی و ............

همیشه ازم دور بودی همیشه دیشب گوشه چشمام به یادت تر شد

دیشب دلم یه سوزش عجیبی داشت.دیشب دلم هواتو كرده بود

اما تو نبودی تو كنارم نبودی

حتی توی خیالم هم درست نمی دیدمت

دیشب شب بدی بود.

دوس داشتنت عادت نبود

 

......

تا حالا شده یه عالمه حرف تو دلت باشه ندونی کدوم رو باید بگی ؟

من الان همین حال رو دارم.

تقریبا شب از نیمه گذشته .شب جمعه......

یه هفته انتظار ...بی تاب...بی قرار ....امیدوار....منتظر.

وبعدش با یه ....................چی بگم.

تو این همه فکر وخیال واشکی که رو صورتم ریخت.یهو دلم هوایی شده

یاد یه غریب یه عزیز یا غائب....

نمی دونم می خوام چی بنویسم.

خداییش نوشتن کار سختیه.

ومن امروز نمی دونستم زمان چطوری می گذره.

اصلن انگار در جا زده بود وتکون نمی خورد.منم تنها تو خونه درن دشت هی دور خودم می چرخیدم.

حالا هم که .....................

می دونی اقا جونم من خیلی بدم مگه نه؟

خودتم می دونی چرا.

قربونت برم من که چقدر عزیزی.

هی......

خدایا....هیچی

دلم یه گریه بلند می خواد.ازم خسته که نشدی؟

کاشکی بتونم بخوابم.سرم خیلی درد می کنه.

پس......

 

 

 

روح من از روز ازل لهجه داشت

 

خدای دوست داشتنی غزال

کمکم کن بنویسم........

یه هفته سخت.........سخت ......سخت.....به امید یه ارامش .ارامشی نیومده وناممکن

طول سال ادم دلش لک می زنه واسه شب تولد اقا امام حسین واقا ابالفضل.....

ومنم یکی از همونایی که دلشون پر می کشید.

نمی دونم چی شده شبای میلاد بجای خنده و شادی بغض غریبی توی دلم لونه کرده بود.

یه جشن کوچلو واسه میلاد عزیز زهرا.ومن این بین دلم از جا کنده می شد.

تاب نیاوردم وبه بهانه خواب رفتم تو اتاق و......

خدای دلم.....

بد جور دلم هوایی شده...اصلن انگار غزالت یه جورایی به قول بچه ها زده به سرش.

مهربونم امشب رو هم میام پیشت ..قربونت برم تو که هرشب واسه دردای من سنگ صبوری

اگه تو رو نداشتم چکار می کردم.

می دونی تنها کسی هستی که تنهام نمی زاری.

عصری حال وروزم رو که دیدی ......

بعدش رو هم که بعضیا بهتر می دونن.

خیر سرم حالم بد بودم خواستم زودی برم استراحت کنم.

ولی این بغض ترکید.

هیچی

فقط سکوت

فقط اه

فقط سکوت

فقط اه

فقط انتظار

فقط انتظار

فقط توکل

خوشحالم که تو رو دارم.

اخرشم ....مهدی حالت خوبه؟

مواظب دل مهربونت باش.

دل پریشان

خدایا تو خود آگهی از پریشانی احوالم ودل مضطرم که جز تو پناهی نداره .

 

تو خود می دانی تحمل این همه غربت چقدر توان می خواد.

 

تو این مدت با همه چیز ساختم وسوختم(سوختن به تمام معنا)وحال جز خاکستر چیزی نمونده..

 

می گن خدا اگه بخواد می تونه یه شمع رو تو دریای طوفانی روشن نگه داره پس حتما می تونه که یه خاکستر رو دوباره جمع کنه وبهش جون بده.

 

سکوت زیباترین هدیه ای که به من دادی ویک دل ،دلی که فقط خودت ازش آگهی ومی دونی به چه امیدی زنده مونده.

 

وعشق همون آتش خانمانسوزی که خاکسترم کرد و.....

 

معنای عشم رو هم خودت می دونی که چیه.

 

کاشکی بهم بگی ...همه اون چیزایی که تو خلوتم ازت سوال می کنم ..

 

کاشکی بهم بگی ...مصلحت این همه انتظار چیه؟

 

کاشکی بگی چرا نمی تونم دیوارهای خونت رو با دستان گناه آلودم لمس کنم.

 

آخ که چقدر درد دل دارم وچقدر این دستام بی رحم شدن که یاری نمی کنن.

 

می گن خدا بزرگه.ولی چقد ربزرگ .اونقدر بزرگ هست که.......

 

ای خدایی که خالق این همه دل تنگی که همه دلتنگیا از توست..

 

ای خدایی که خالق اشکی واین همه اشک از آن تو......

 

ای خدایی که معنای همه سکوتا هستی واین همه سکوت از ان توست....

 

ای خدایی که هم عاشق هستی وهم معشوق وهم آفریننده عاشق ومعشوق..

 

ای خدایی که نور هستی ونورانیت می خوای ....

 

ای خدایی که هستی وهستت دلیل نمی خواد.....

 

 ای خدایی که چشم افریدی وهیچ چشمی اجازه دیدنت رو نداره....

 

ای خدایی که خدایی................

 

سکوت را........اشک را.......عشق را..........سوختن را...........ساختن را...........شکستن را..........نشکستن

 

را...............غرق شدن را.........رها شدن را..................عاشق شدن ونرسیدن را...............

 

وانسان بودن را به من وما بیاموز...............

دیگر مخواه ....دیگر از این روح سالخورده مخواه که کالبد بی رمقش را به هر سویی بکشد.....

دیگر مخواه که تاب تحمل ویارای ایستادن نیست......دل اسیر است وتوان تحملش نیست....پابه زنجیر افتاده است ویارای رفتنش نیست.....دل فریاد می زند وبغض خاموش ناله سر می دهد......اشک آمدن را آغاز می کند.....ودل همچنان اسیر وگرفتاراست................

آه ای ......................نفسهای خفته درخواب سنگین غفلت.......ای خنده های تلخ بی بهانه......ای اشکهای سرازیر نشده.....ای دلهایی که به آسانی شکستن حبابی برآب می شکنید......ای حرفهای نگفته ......ای فریادهای خاموش ونشسته درگلو ......ای گریه های بی صدای شبانه ......ای کالبد بی روح..........ای آهوان بی ضامن............ای کبوتران بی ..................وای ..............

فریادتان را به بلندای سپیدی سحرگاهان به پابوس عشق خواهم برد.....وریزش عاطفه را با فرود اشک اوج خواهم برد.....من نسیم صبح رابه بزم بی ریای سحرم دعوت می کنم وشور عشق را تنها بهانه این بزم ساکت وخاموش می پندارم.....

من عاشقم .....عاشق هرآنچه ...وهرآنکس که بداند عشق چیست ؟بداندعاشق کیست؟

عاشق باد که حضور تورا فریاد می زند.....

عاشق ستاره که برای تو چشمک می زند.....

عاشق خورشید.............عاشق درخت که ریشه در تودارد وسربه سوی تو دارد.....

عاشق سنگ که به احترام تو بی حرکت مانده است....

عاشق آن اسبی که به سوی تو می دود.....

عاشق چکاوکی که به عشق تو می خواند............

عاشق شمع که به عشق تو می سوزد......

عاشق پروانه که به دور یادتو طواف می کند.....

عاشق سکوت که  بهانه اندیشیدن به توست.....

عاشق خودم که عشق تو درسینه دارد .....

عاشق عشقی که عشق تورادرعشق من می جوید......

هیچ می دانی من توام وتو منی.................؟

هیچ می دانی من هیچم وتو همه چی........؟

می دانی اگه تو نباشی حتی این هیچ هم پوچ است............؟

آه که چقدر حس پرواز گرفته این دل تنگ ..................

بیچاره چکاوک قفس رادوست ندارد اما همیشه درفکرش است.

درخت تبررا دوست ندارد اما روزی خود دسته تبر خواهد شد برریشه اش...........

شیشه سنگ رادوست نداره اما همواره به آن می نگرد................

ومن می ترسم از عاشق شدن .....ومی دانم روزی این دل لگامش از دستم خواهد افتاد ومی تازد .به شوق رسیدن به تو با معشوقی زمینی ....................که پلی باشد برای رسیدن به تو...........

اما مگر رسیدن به تو پل  می خواهد....مگر تو خود پل نیستی ...........مگر این تو نیستی که هربار دردریای بلا افتادم بر دوش کشیدی مرا وبه اوج بردی ورهاندی .................

پس راه رسیدن فقط تویی ........بی هیچ تکلفی...............تو ...........................

 

همه عشق منی.......................تو کیستی ............که دلم بی تابت شده است..............

 

چرانمی یابمت؟  چرا فاصله مان از هم زیاد شده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شب از نیمه گذشته.

انگار نه انگار باید برم بخوابم.

مثل هر شب بی خوابی زده به سرم.منتها امشب یه جور دیگه.

شاید باید برم.

هر چی فکر می کنم ذهنم یاری نمی کنه.

خدا جونی ....مهربونم.....قربونت برم.

دارم میام...........

وووووووویییی که چقدر دلم واست تنگیده.

همه جا ساکت وآرومه.همه خوابن.

بهشون حسودیم می شه.

مهربون خدای دلم.:

دوس دارم تو این دل شب وصدای سکوت و دلتنگی عاشقانم باهات حرف بزنم.

نمی دونی چقدر دلم هواتو کرده.

دنبال یه بهونم که بیام پیشت

قربونت برم نوبت ما نشد دیگه؟

همش گلچین می کنی ،خو یه بد رو هم راه بده.جای دوری نمیره.

امشب با هر شبم فرق داره.

غریب تر از هر شب.

اگر هر شب زانو بغل یه گوشه می نشستم ....امشب اومدم بنویسم و برم.

خدای جونی ....

من برم یه قول می دی؟

قول می دی مواظب مهدی دلم باشی؟

می دونی که چقدر دوسش دارم.

می دونی که نباشه .....................

می دونی .........................

حالا که قول دادی غزال هم آمادست که ببریش.

فدات شم.

آخییییییییییییییی

چقدر تو خوبی.

نمی تونم ادامه بدمباقی حرفامو سر سجاده می گم.

فقط .....................

دعا یادت نره مهربونم.

همیشه...................

هرگز.....................

مواظب دل مهربونت باش.

آخ که دلم داره می ترکه.

کاشکی...............

 

اسمی واسش ندارم

Enlarge picture ot12.jpg

 

سلام مهدی....

از اول صب همینجور گرفته بودم.

ولی خودمو زدم به بی خیالی .سعی کردم به خودم تلقین کنم امروز یه خبری ازت بهم می رسه.

نمی دونم چی شده .یکی از دوستا همینطور بی مقدمه شروع کرد باهام درد دل کردن.

منم سراپا شده بودم گوش .

دلم می خواست گریه کنم.ولی خو اگه گریه می کردم اونم گریش می گرفت.

به چشاش نگاه می کردم که همه چیو ریخته بود تو خودش و من حالا ......

می تونین تصور کنین کسی رو که در به در دنبال یه سنگ صبور باشه ویه عالمه حرف تو دلش قلمبه شده حالا باس

فقط گوش باشه.؟

حرفامون طول کشید ومنم فقط می تونستم با حرفام ارومش کنم.

مثل همیشه موقع برگشتن سرمو گذاشتم رو شیشه.

گوشه چشام خیس شده بودن..

به خونه رسیدم خودمو زدم بخواب شاید دلتنگیام کمتر بشن ولی نشد.

وحالا بی هدف از این سر اتاق میرم اون سر .رفتم سراغ تلویزیون ...آروم وقرار نداشتم.

همش فکر .همش خیال

ای خدا ی مهربونم.هر کدوم از ما آدما چقدر درد داریم واز هم بی خبریم.

حالا هم که دست به نوشتن بردم نمی دونم دارم چی می نویسم.

تصویرت جلو چشام مجسم شده که داری نیگا می کنی و یه لبخند قشنگ واروم گوشه لباته.

چقدر خوب بود لبات از هم باز می شد وبا حرفات ارومم می کردی.

دلم داره می ترکه.

انگار یه دلیل و دو دلیل نداره.

انگار غصه همه دنیا ریخته تو دل کوچیک من.

دلی که هیچی از ش نمونده.

خداییش دیگه نمی تونم تظاهر کنم.

نمی تونم الکی خوش باشم.

نمی تونم آروم باشم.

نمیییییییییییی توووووونننننننننننممممممممم

دوس دارم یه فریاد بکشم .اونقدر که سبک بشم.

اونقدر که .............................

ولی تا شب خیلی مونده.

همه دلتنگیامو جمع می کنم شب که همه می خوابن  همچی با خدا درد دل می کنم که احساس می کنم تا اوج اسمون رفتم.

خیلی دلم واسه خودم می سوزه شایدد غرور باشه شاید هر چیه دیگه

اما خداییش بغضم خیلی دلگیره.

سرمو می زاشتم رو شونت واونقدر گریه می کردم که سنگینی بغضمو می فهمیدی.

دیگه دلم نمی خواد بنویسم.

هوس رفتن کردم.

بد جور دلتنگ شبای قدر شدم .شبایی که می شه برات رفتنمو بگیرم.

خیلی خستم .خیلی زیاد .موندن برام سخت شده.

همش تکرار .همش ....................

تو خوبی مهربون؟

کجایی؟

تکراریه اگه بگم دلم داره برات پر می کشه.

اگه بگم مردمو ونیومدی.

راستی سر خاکم که میای هیچی با خودت نیار .

مواظب دل مهربونت باش مثل همیشه

مثل هیچکس

 

شاید دور

شاید نزدیک

شاید .......................

نمی دونم

چشام سوزش عجیبی دارن.

شایدم خوابم میاد.

قربون خدا برم یه وقتایی یه کارایی می کنه که ادم تو کفش می مونه

این چند وقته اتفاقایی خیلی عجیب واسم افتاده.اونقدر که باورش واسه خودم سخته.

ولی خداست دیگه.قربونش برم ..................

امروز نزدیک بود از سرویس جا بمونم با چه بدبختی خودمو رسوندم خدا می دونه.

چند شبه حسابی بی خوابی زده به سرم.اگه هم بخوابم وسطای شب مثل اجنه بیدار می شم .زل می زنم به در ودیوار

اصلن معلوم نیست کجا میرم چکار می کنم و..................

شده یه وقتایی پر دلت غصه باشه ولی به خاطر اطرافیانت الکی خوش باشی.

شده وقتی به درد دل کس دیگه ای گوش می دی یادت بره خودتم درد داری.

شده از نگاههای کسی خجالت بکشی.

.......................

امروز خبری که منتظرش بودم بهم رسید .می گم کسی سر از کار خدا درنمیاره نگین نه.

نمونش خودم .وقتی جواب گرفتم هاج وواج فقط نیگا می کردم.

خیلی بیقرارم.

راستی ...

کجایی ؟

چه خبر؟

دلم واست یه ذره شده.

اینجا واست می نویسم.

نمی دونم به چه بهونه ای واز کی سراغتو بگیرم.

هر جا هستی مواظب خودت باش.

می دونی اگه نباشی منم نمی نویسم.اونقدر اروم میای ومیری که رد پایی هم نداری ولی بوی خوش مهربونیت توی فضای وبلاگم پخش می شه.

نگی دیونم ولی ..........................

از بس خوابتو می بینم.یادم میره کسای دیگه ای هم تو زندگیم هستن.

مواظب دل مهربونت باش.

دعا هم یادت نره.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 22:12  توسط اشکان  |